پابرجا

عزیز من ببخش اگه تلخی واژه با منه /دردو اگه داد بزنم دیوار صوتی میشکنه

بازم سلام.

این روزا پام شکسته و با تنفر از هرچی دکتر و پزشک به توصیه یکیشون گچش گرفتم.

نه حال درس خوندن دارم و نه حال بیکاری.

دلم لک زده با یکی بشینم عین قدیم، چندساعت بکوب گپ بزنیم و  قهوه تلخ بخوریم تا شاید کمی کاممون شیرین بشه.

نمیدونم کم کم دارم حس میکنم پیر شدم. دیگه مث قدیم نیستم .

قبلا فک میکردم میتونم دنیارو تغییر بدم. با خودم هم میجنگیدم چه برسه با گردن کلفتا.

حس میکنم واقعا از پا در اودم.

به شدت ناراحتم و باید یه جایی می نوشتم. گفتم اینجا باشه بهتره. کمتر خاک  میخوره.

(تیتر)

شاید 30 خرداد یه تصمیم مزخرف بگیرم. شاید وقتش واقعا رسیده باشه. 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۸ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط بنویس میخوانم () |

سلام به تمامی کسانی که این مطلب را نمیخوانند.

و آنها که میخوانند

 میخوام به افراد زیادی سلام کنم اما در تنهایی ، تنها سایه ات در تاریکی با توست که از ترس چشمانم پنهان است. این روزها روحیاتم مانند نوشته هایم سردرگم  است و اعصابم تیتر.

 نمیدانم حس و حال زمانی را دارم که قبلا هم تجربه کردم. دقیقا زمانی که سیگارم را کنار گذاشتم و آخرین نخل ونستونم را تنها یک پک زدم الان در حسرت آنکه چرا همیشه یکه تاز بودم.

برای خالی نبودن---اینجا کرمان، هوا گرم و من همچنان سرما زده و در آینه خوشحال.

بیخیال

اصلا بیخیال حرفایی که تو دلم جامونده

بیخیال ..

یاحق/.

نوشته شده در ۱۳٩٢/٢/٢٧ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط بنویس میخوانم () |

                               13

 

گیرم که این 13 و یازده 13 دیگر را بدر کردیم.

 

با13های  درونمان چه کنیم؟!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۱٤ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط بنویس میخوانم () |

اسلحه را بر شقیقه اش گذاشتند

 

و بعد...

 

بنگ

 

خون سبزی می پاشد بر تن سپیدش

 

مرگ زمستان مبارک.

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/۳ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط بنویس میخوانم () |

سلام.

اصلن بزارید با شعر شروع کنم

سلامی به گرمای دست تو دوست

دلم با دلت لحظه ای روبرو است

بگو عاشقی تا سلامت کنم

دل و دیده هر دو به نامت کنم

گقتیم یه دستی به سر و گوش این صاب مرده بکشیم. کسی هم که نمیاد ولی خوب زشت بود. مام اینجا واسه دل خودمون می نویسیم.الانم دارم تو سایت دانشگاه تایپ میکنم و اجازه سیگار کشیدن ندارم و به خاطر همینم مغزم درست کار نمیکنه. این روزا یه آرامش مرموزی سراغم اومده ناخونام بلندشده، خونه که رفتم همه خوشحال بودن که دیگه ناخونامو نمیخورم. ریشامم که یه ماهی میشه نزدم، به جاش یه ماسک زدم رو صورتم مث همه کسایی که دوروبرم هستن و بودن و خواهند بود. با این تفاوت که اونا کل صورتشونو ماسکه کرده و من فقط یه ماسک جراحی زدم. یه تیغم به اسم زبون تو دهنم دارم و ای گاه گاهی جراحی میکنم. حس میکنم هوا و حواهای اطرافم مسموم شدن و اگه این ماسک نباشه منم مسموم میشم. دارم بدنم رو به سیانور عادت میدم. با دز پایین تا کی بتونم ادامه بدم نمیدونم. الانم دارم همینجور تایپ میکنم. اطرافیان یه جوری نگاه میکنن که انگار دارم با ... چت میکنم. بهتره برم.

اما قبل از رفتن باید بگم

حس میکنم این آرامش آرامش قبل از شروع یه طوفان جدیده. 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط بنویس میخوانم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٠/٦ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط بنویس میخوانم () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱٢ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط بنویس میخوانم () |

بعد مدتها تصمیم گرفتم و دستم  یه شعر نو( اگه بشه گفت شعر) یا دلنوشته یا هرچیزی که بشه اسمشو گذاشت، گذاشت. نمیدونم شاید نباید این متن ( نوعش رو شما مشخص کنید) رونمایی میکردم ولی وقتی از جلوهای دور به پشت سر نگاه میکنم...

-----------------------------------------------------------------------

گذشت/

 امشب  نیز

 بدون هیچ

غلتیده در پوچ

 گذشت/

 دورانی هم که باید می گذشت، گذشت/

افسوس زمانی، که باید نمی گذشت، گذشت/

 ولی هیچ کس از هیچ کوچه ای و هیچ کوچه ای از هیچکس نگذشت/

گذشته ها چه زود می گذرند و گذرنده ها چه زود گذشته/

 آآآآآآآآآآآه/

قلبم سنگین است و به گذشته سنگین/

و چه حجم وسیعی دارد/

 شاید از تک تک این گذشته ها باید گذشت/

ولی سخت تر گذشتن از آن دری است که نباید از آن گذشت/

و چه دردناک است رنجی را احساس نکردن.

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱٠ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط بنویس میخوانم () |

معلم شهید دکتر علی شریعتی

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد،

 

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک

 

اندامم چه خواهد ساخت ،

 

ولی بسیار مشتاقم ،

 

که از خاک گلویم سوتکی سازد

 

گلویم سوتکی باشد،

 

به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

 

و او یکریز و پی در پی

 

دم خویش را برگلویم سخت بفشارد

 

و خواب خفتگان خفته را آشفته ترسازد ،

 

بدین سان بشکند در من ،

 

سکوت مرگبارم

 

29 خرداد/ سالروزشهادت معلم شهید دکتر علی شریعتی تسلیت باد/.

روحش شاد و یادش گرامی


نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٩ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط بنویس میخوانم () |

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما



همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها



فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم



دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم



گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم



به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم



رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند



همه خود درد من بودند گمانکردم که هم دردند



شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند



به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند....

 


نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/٢٢ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط بنویس میخوانم () |

Design By : Mihantheme